مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد
لیکن چه کنم گر نکنم صبرو شکیب خرسندی عاشقان ضروری باشد
******
از هر که وجود ٬صبر بتوانم کرد
الا وجودت٬ که وجودم همه اوست
******
ایکه گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم ٬ تو دست از من بشوی
******
نظر از مدعیان بر تو نمی اندازم
تا نگوید که من با تو نظر می بازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ورنه از دل نرسیدی بزبان آوازم

مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که ازین پرده که گفتی ٬ بدرافتد رازم
کس ننالد درین عهد چو من٬ در غم دوست
که بافاق نفس می رود از شیرازم
چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی ؟
گفتم از دوست نشاید که بخود پردازم
******
سلام گلم .....خوبی؟
می دونم لابد هنوز دلخوری
راستش خیلی فکر کردم که چه جوری بیام حرفای توی دلمو بنویسم.....نمیدونم از کجاش شروع کنم
ولی الان نمیتونم چیزی بنویسم.....به دلایل امنیتی
فقط یه چیزی میگم ........من نه حالا ٬ هرگز نمیتونم از حسودیم کم کنم .....سعی میکنم دیگه با
حسودی هام اذیتت نکنم ......نمیدونم می تونم یا نه؟؟!!!! ولی نمیشه از بین بره ، آخه تو یه چیزی میخوای ازم که اصلا منطقی نیست.....چه طوری آدم میتونه یکی و دوست داشته باشه اونوقت حسودی نکنه
چطوری میشه آدم با تمام وجودش عاشق یکی باشه و اونوقت نگران از دست دادنش نباشه
چه جوری میشه بی خیال باشی .......نه تنها من ، هیچکس دیگه هم اینجوری نیست، بعد چه طوری من حسودیامو کنار بزارم.....آخه نمیتونم......به کی بگم 
آخه اگه حسودی نباشه ....من میمیرم چون فقط یه موقع میشه بهت قول بدم حسودی نکنم اونم که امروز گفتم و نتیجه ش هم اینه که یا دیونه میشم یا احتمالا .........................؟؟
یه شعر دیگه از سعدی می نویسم :
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست ؟
ز عشق تا بصبوری هزار فرسنگست
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
بخشم رفته ی ما را که میبرد پیغام
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگست
خیلی دوستت دارم 

